یه مرغ مینایی دارم اسمشو گذاشتم عسل.
بیشتر از 15 کلمه و شش جمله ئ کوتاه حرف می زنه وانواع صداها رو هم تقلید می کنه .
از صدای آ ژیر دزدگیر گرفته تا... .
بعضی وقتا خیال می کنم از خیلی از آدما بیشتر دوستش دارم!
امکان نداره ساعتی از روز رو با اون نگذرونم. اونقد شیرین و خواستنیه که خدا می دونه..
همه دوستش دارن ولی یکی هست که با نگهداری پرنده توی قفس مخالفه و میگه گناه داره آزادیشو گرفتی.
وقتی هم که می گم خب دارم ازش مراقبت می کنم و بهترین غذا رو بهش می دم
می گه: بیا من تورو حبس کنم و ازت مراقبت کنم و بهترین غذارو بهت بدم!
راستش بعضی وقتا خودمم دلم می سوزه ولی دیگه کار از کار گذشته هم اون
دیگه نمی تونه توی طبیعت زندگی کنه و هم من اونقد بهش عادت کردم و علاقه دارم که
حاضرم بار گناه گرفتن آزادی اونو به دوش بکشم ولی از دستش ندم.