قرنطینه
ساعت ۱:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۱ شهریور ۱۳٩٠  

امروز از طرف مرکز بهداشت یک اس ام اس به موبایل های استان البرز  سند شد که مضمون آن اخطار برای شیوع بیماری وبا بود.

عیال محترمه هم که بیچاره مان کرده :

اینو نخور 

اونو نخر 

اینجا نرو 

و ...

 

با آرزوی سلامتی برای همه ی هم وطنان . و به امید این که دیگر درگیر استرس هایی این چنینی نباشیم. 


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠  

اهورای من


کلمات کلیدی:
 
ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ فروردین ۱۳٩٠  

سلام 

اهورای  5 ماهه ی ما 

پسرم تمام دنیای منی


کلمات کلیدی:
منتظرم ...
ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٩ مهر ۱۳۸٩  

 فکر بودنت احساس خوشبخت ترین آدم زمین را به من می بخشد.

منتظرم بیایی و چه اتفاقی زیبا تر از آمدن تو می تواند باشد ؟

بیا منتظرم ...

شاید توانستم بخندم .

 


کلمات کلیدی:
پرتقال فروش !
ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٩  


سلام

 اهل گله و گله گذاری و آه و ناله و شکایت از زمین و زمان نیستم . ولی سخته که به خاطر چیزی ، کاری ، هدفی هی خودتو به آب و آتش بزنی و تلاشتو بکنی و همه ی نیرو و سرمایه ت رو به کار بگیری ؛ ولی چیزایی که مهارشون از کنترل خودت خارجه جلوی جلو رفتنتو بگیرن .

حالا شما پیدا کنید پرتقال فروشو !

تابعد ...

یاحق


کلمات کلیدی:
سلام
ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٤ آبان ۱۳۸۸  

 

سلام

حس عجیب و شاید هم غریبیه که آدم از خودش و علایقش و عزیزاش غافل باشه .

خیلی وقته کوه نرفتم ؛ دغدغه های کاری نمی ذاشت می خوام از هفته بعد برم. نفس کشیدن توی هوای پاک کوهستان رو دوست دارم به من آرامش می ده.

از شر یه کار لعنتی و پر دغدغه  راحت شدم. اولش غمم گرفته بود. آدما یه چیزو که بهش خو می گیرن وقتی از دستش می دن فکر می کنن دیگه آخرش بوده وخیلی  به هم می ریزن.ولی بعضی وقتا خیری توی این از دست دادناست.

می خوام دیگه سیگار نکشم. 

یکی هست که می خوام ناراحتش نکنم . می خوام بعد از این به جای  ابرای غم  ، موج خنده توی چشاش ببینم.

یا علی (ع )


کلمات کلیدی:
الموت
ساعت ۱:٢٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ امرداد ۱۳۸۸  

سلام

سلام

سلام

ببخشین که دیر کردم. مخلص همهء شما که اومدین و جواب ندادم . قربون محبت همه تون برم.گرفتاریهای زیادی داشتم که بمونه ، مهم اینه که الان اومدمو دارم باهاتون حرف می زنم.

فرصتی پیش اومد که مسافرتی داشته باشم. وطی این سفر فرصتی دست داد که یه بار دیگه برم و قلعهء الموتو ببینم . واز طبیعت زیبای اونجا لذت ببرم. ودریاچهء اوان که زیباست زیباست و.. زیباست .

اسم الموت که میاد آدم یاد حسن صباح میفته – خداوندگار الموت. که به منظور ترویج وهدایت فرقه ء اسماعیلیه اونجارو کرده بود پاتوق خودش.

تاریخو که ورق بزنی این الموت جان قشنگ ما قلمرو تصرف  خیلی از کسایی بوده که اسمشونو شنیدیم میگن اون اول اولا اهل دیلم که مردمانی شجاع و جنگجو بودن اونجا رو واسه نشستن و موندن و هزار تا کار دیگه انتخاب کرده بودن بعدشم که  ؛ علویان ، آل بویه، مرداویج ، آل زیار ، سلجوقیان و...  و این حسن آقای صباح و مذهب اسماعیلیه اش! بگذریم..

میگن کلمه الموت از دو جزء تشکیل شده 1- « اله » که به زبون مردم منطقه رودبار واطراف و همسایه های دیگه ش یعنی عقاب. و2- « اموت » هم که به نظر مورخان  از مصدر آموختن گرفته شده.

اینجور که معلومه یکی از امیران دیلم یه روز ناغافل یه عقاب خوشگلو بلند پروازو می بینه  که میاد اونجا رو یه صخرهء بزرگ میشینه واون امیر دیلم اونجا رو شایستهء دژ ساختن و اینا می بینه! یعنی از عقاب یاد می گیره!!

راست و دروغ این حرفا هم گردن نویسنده و شاعری که  اونم میگه راست و دروغ این حرفا گردن مورخا!!

حالا الموت یه قسمت از منطقهء کوهستانی شمال قزوینه .. وخلاصه خیلی دیدنیه ..

جاتون خیلی خالی بود!

مخلصم : همایون


کلمات کلیدی:
آ - زا - دی !!
ساعت ۳:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱ اسفند ۱۳۸٧  

یه مرغ مینایی دارم اسمشو گذاشتم عسل.

بیشتر از 15 کلمه و شش جمله ئ کوتاه  حرف می زنه وانواع صداها  رو هم تقلید می کنه .

از صدای آ ژیر دزدگیر گرفته تا...  .

بعضی وقتا خیال می کنم از خیلی از آدما بیشتر دوستش دارم!

امکان نداره ساعتی از روز رو با اون نگذرونم. اونقد شیرین و خواستنیه که خدا می دونه..

همه دوستش دارن ولی یکی هست که با نگهداری پرنده توی قفس مخالفه و میگه  گناه داره آزادیشو گرفتی.

وقتی  هم که می گم خب دارم ازش مراقبت می کنم و بهترین غذا رو بهش می دم

می گه: بیا من تورو حبس کنم و ازت مراقبت کنم و بهترین غذارو بهت بدم!

راستش بعضی وقتا خودمم دلم  می سوزه ولی دیگه کار از کار گذشته هم اون

دیگه نمی تونه توی طبیعت زندگی کنه و هم من اونقد بهش عادت کردم و علاقه دارم که

حاضرم بار گناه  گرفتن آزادی اونو به دوش بکشم ولی از دستش ندم.


کلمات کلیدی:
.انگار همین دیروز بود...
ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ آبان ۱۳۸٧  

انگار همین دیروز بود...

تا دیدمش آرزو کردم کاش خدا او را همسایۀ من آفریده بود، ویا همسفرم!

استجابت دعایم مثل خوابهای زمان کودکی ام بود.

آمد ..

قرار شد همسایه ام شود ، همسفرم شود..

اشکهایش مثل ستاره ها بود وخنده هایش مثل آفتاب.

ومن آنقدرتوی این همسایگی و همسفری غرق شدم که برایم عادت شد مثل

بازیهای زمان بچگی.

ومن مثل همۀ پسربچه ها بعضی وقتها توی بازی جر زدم.

واون مثل همۀ دختر بچه ها بغض کرد.

وای!!

چقدر سخته که ببینی گلت توی صف پژمردن ایستاده!

مطمئنم برای خداحافظی نیومده بود!

قول میدهم دیگر جر نزنم.


کلمات کلیدی:
ْخدایا کرم خودت !
ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ آبان ۱۳۸٧  

اهل نوشتن که نیستم...

اما یکی  هست که هلم می ده

شاید یادم می ندازه که اگه اینا رو ننویسم یخ می زنم دستام یخ می زنه !!

نگو که این طور نیست..

الانم که دارم اینا رو می نویسم همون « یکی » یه روز ازم  پرسید:

به نظرت جدی ترین مسأ لۀ آدما چیه ؟!!

هنوز که هنوزه هر چی رو و هر کی رو که می بینم این سوأل اون « یکی »

عزیز توی ذهنم میاد وهنوز نتونستم جوابی واسش پیدا کنم.

اما اینو مطمئنم که زندگی خنده دار ترین چیزیه که می شه در باره اش فکر کرد

ویا حرف زد!

وبرای این مثلا" زندگی بوده که آدما نمی تونن از شر چیزایی که خواستن،

ساختن وپرداختن، خلاص بشن و به نا چار هر چه میگذره تو ش غرق می شن!

با همهء این حرفا همینه که هستیم!!

خدایا! تو برامون بهترشو بخواه !!

اول و آخرش ، کرم خودت!


کلمات کلیدی:
 
 
 
 
بهترین آهنگها را از ما بخواهید --> webp30.mihanblog.com